قسمت سوم ...
دیگه تموم شد. سخت بود این چند روز آخر. چند ماه آخر خوب کردم بیشتر برای بچههام وقت گذاشتم. الان دیگه اعتراضی ندارم. قبلش هم نداشتم. از من خوشبختتر که سه نسل باهام خاطره داره؟ از من خوشبختتر که تو جوونی این همه دل شاد کردم؟ میگن بعدش چی میشه. خب هر چی بخواد بشه. مگه پسرشجاع و قورباغه سبز و مخمل و هاپوکومار تا ابد کار کردند؟ ولی فراموش نشدند. بچهی من هم فراموش شدنی نیست.
عجب حکمتی داره این دنیا که الان میفهمم عین عروسکبازیه. دنیایی که دنیاش هم عروسک داشت. انگار جوون رفتن و پُررفتن رسم خانوادگی ماست که مثل بابای اهل فنم زود رفتم. شایدم به موقع بود.
از این بالا یه بازیه. یه بازی که بچهبازی آدم بزرگها لوسش میکنه. کاش این مردم میفهمیدند که همه چیزشون، پول و خانواده و شغل و هویت و مقام و اسم و رسماشون همه عروسکهاشونند و نباید به اسباببازیهاشون دل الکی ببندند. نباید سر عروسکبازی به این قشنگی دعوا کنن و دنیا را زشت کنند.
این دنیا وقتی قشنگه که دعوای لوس سر اسباببازیها را کنار بذارند.
از این بالا چقدر مضحکند این آدم بزرگها که حرص اسباببازیهاشون را بیشتر از هر بچهای میزنن. دنیا را زشت و بدترکیب کردند.
کاش میدونستند این دنیا ارزش زشت کردن بازیها را نداره و همه اسباببازیها را یه روز باید پس بدن. حتی اگه محبوبترین عروسک روزگار باشه با اون کلاه قرمزش.
دنیای قشنگی که دنیاش یه عمر عروسک گردوند که بگه کل دنیا یه بازیه و نباید با بیجنبهبازی و بچهبازی خرابش کرد چون عروسکها همه امانتند و یه روزی باید پسشون داد.
ادامه دارد ...
برچسب:
نویسنده: آتنا پورحسین
تاريخ: چهارشنبه
22 اسفند
1397 ساعت: 18:18