این چند روز مشغول خوندن یه سری داستان از فرانتس کافکا هستم که با داستان کوتاه مسخ شروع کردم. فکرش را هم نمی کردم که با خوندن یک داستان به ظاهر فانتزی تا حد افسردگی ذهنم درگیر بشه. انگار فکرش هر لحظه باهام هست. انگار قهرمان داستان خودم باشم. یعنی کسی که تبدیل به یک حشره کریه می شود. وقتی که صبح در رختخواب چشم باز می کنه خودش را شبیه یک سوسک می بینه که به زور حرکت می کنه. یک سوسک غول پیکر که کافکا از هر لحظه اش منظور داشته. با شرح دونه دونه وقایع انگار داره ابعاد سوسک را نشون می ده. همه چیز را واقعی توصیف می کنه. انگار داره یا تجربه شخصی خودش را می گه یا با یک سوسک هم صحبت شده.
اما جالبه که چرا کسی از دیدن سوسک غول پیکر تعجب نمی کنه و نهایت فقط می ترسه و باور می کنه خود گره گوآر هست که این شده؟ فقط ناراحت می شن از مصیبت وارد شده به قهرمان داستان. چرا فقط شاکی هستند نه متعجب؟ چرا حتی مهمان های اجاره ای منزل با دیدن اون هیبت فقط شاکی می شن و مدعی نه متعجب. چرا حتی یک بار تو داستان یک نفر نمی پرسه چی شد که گره گوآر این شکلی شد. فقط می خوان خودشون را با شرایط جدید وقف بدن. مادر گریه کن و پدر محتاط عصبی و خواهری که یواشکی به گره گوآر غذا می ده و اتفاقاً همین خواهر آخرش صدای تموم شدن تحملش بلند می شه و گره گوآر به کنج خلوت می ره و از گرسنگی و دلشکستگی در حالی که اشتها نداشت مثل سرنوشت یک سوسک می میره و خشک می شه و بقیه راحت می شن که زندگی عادی شد.
جالبه گره گوآر هم نمی پرسه چرا و تو اون وضع هنوز فکر و ذکرش وضعیت خانواده است و وضع مالی و این که چطور زندگی فعلی خودش را ادامه بده و هر بار خواهر را یواشکی می بینه حسرت می خوره که برنامه داشت با کلاس موسیقی سورپرایزش کنه. انگار اون هم پذیرفته که این بدبختی سهم اونه.
خب لازم نیست حتما بدونی کافکا آدم ناراحتی بوده تا داستانش را درک کنی. داستان مسخ هر کسی را می تونه افسرده کنه. وقتی تمومش کردم شروع کردم اینترنت گردی. چه کمیک استریپ ها چه فیلم های کوتاه و بلند و کارتون هایی که براش هر کدام از زوایه خودش ساخته نشده. همگی هم به جزئیات دقت داشتند. معتقدم کافکا هیچ چیز را اضافه ننوشته و دنبال طولانی شدن نبوده. ما همه از سوسک شدن می ترسیم. یعنی از مسخ شدن در قالبی که برای دیگران غیر قابل تحمل بشیم و به همه چیز با حسرت نگاه کنیم و روزی که می ریم بقیه یادی ازمون بکنن ولی نفس راحتی هم بکشند. من اینجور افراد را زیاد دیده ام. مثل بیمار در کمایی که مدتی براش دلسوزی می کنی ولی بعدش خسته می شی و اون می ره و تو راحت می شی. مسخ یعنی تسلیم. هم تسلیم خود هم تسلیم اطرافیان در مقابل اینی که بهش تبدیل شدی. مسخ یعنی مرگ تدریجی و مظلومانه. مثل یک سوسک بدبخت بزرگ که همه ازش متنفرند و تحملش می کنند چون عضو خانواده است.
مسخ دیوانه کننده است. نمی تونی بخونی و حالت خوب بمونه. اگر خیلی بد نشد قطعاً با سرچ کردن بعدش بد می شه. اون وقت هست که مثل انسان های افسرده همه چیز را باخته تو جمع به اعضاء خانواده ات خیره می شی. بی حرکت. مثل گره گوآر و می گی نکنه من هم نه یهویی فردا ولی تدریجی بشم گره گوآر ...
فکرش را هم نمی کردم یک نویسنده که کوچکترین تعلق خاطر و قضاوتی بهش ندارم بتونه با یک داستان کوتاه به ظاهر فانتزی خواننده اش را هر چقدر هم چغر باشه دچار بحران کنه. این داستان تضمینی افسرده کننده است ولی قطعاً یک بار آن هم برای خود کافکا اتفاق افتاده. بیخود نیست کافکا در جوانی از بیماری سل مرد.
من فعلاً حال عادی ندارم. فعلاً برزخی ام. شاید نوشتن این متن حالم را بهتر بکنه. از بعد خوندن این کتاب دیگه همه اطراف و زندگی برام غریبه شده.
جایی خوندم که ولادیمیر ناباکوف در مورد این داستان گفته است: «اگر کسی"مسخ" کافکا را چیزی بیش از یک خیال پردازی حشرهشناسانه بداند به او تبریک میگویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.»
من می خوام بگم مگه می شه داستان را در حد یک حشره شناسی تخیلی دید؟ بهتر که خونده نشه اگر قراره اینطور خونده بشه.
برچسب: مسخکافکا,
نویسنده: آتنا پورحسین