چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶
چقدر خوب بود این قیدار. "من او" نشد برای ما ولی به دل نشست این قیدار خان.
"من او" قهرمان نداشت و همه هم قد بودند و همین باعث میشد توش زندگی کنی، ولی قیدار یه قهرمان داشت اونم قیدارخان. اما با اونم زندگی میکردی.
باید درک کنی آدمهای توی قصهها را. باهاشون راه بری و بین صفحات کتاب قدم بزنی و قضاوت نکنی و فقط تماشاشون کنی. این آدمهای نه سیاه و نه سفید را.
بشینی کنار دست قیدار خانی که مهمون کسی نمیشه و مهمون یه لقمهاش بشی.
مثلا یه لقمه از همون آبگوشتی که وسط خیابون بار گذاشت و بوی آبگوشت گردن بَرّه از تو صفحات کتاب، وسط مترو، عصر رمضون، بلند شد زد تو صورتم.
دور از چشمهای شهلا جان باهاش همسفر بشی ولی نه با مرسدس کوپه کروک، بلکه با لیلاندش، یا هجده چرخ اتاق دارش، یا هشتاد و پنج عینکی شیشه شکسته، یا اصلا همون گاومیش یا بوفالو دوازده سیلندر، بری تو دل جاده و تو دل داستان زندگی اهل و نااهل. چه سید گلپا باشه، چه هاشم و میرزا و قاسم و فری ینگه، چه صفدر و ... اصلا شاهرخ قرتی ...
قیدارخان هم آدم بود. ولی از اون دست آدمها که این روزها دلت تنگه برای دیدنشون.
.....
پ.ن: همین الان تو مترو تمومش کردم. بریم سراغ کتاب بعدی.
ایستگاه بعد، بیمه، مسافرینی که برای ادامه مسیر قصد ورود به ایستگاه مهرآباد را دارند در این ایستگاه ....
#قیدار
#رضا_امیرخانی
برچسب: قیدار,
نویسنده: آتنا پورحسین